
قفسهنوشت ۳۶۷: ترقی و توسعه؛ از محمدرضا قائمی نیک و سید سعید موسوی
سومین و آخرین جلد از مجموعهٔ «اندیشهٔ اجتماعی غرب جدید» به بررسی مفهوم ترقی و توسعه از آغاز تاریخ تا عصر روشنگری در غرب تا جهان تکقطبی بعد از فروپاشی دیوار برلین میپردازد. حس میکنم برخلاف دو جلد دیگر کتاب، این مجموعه تا حدی دچار شلختگی در روایت و بیش از اندازه تخصصینویسی است. به این جهت که ظاهراً هدف آغازین این مجموعه آشنایی با مفاهیم نوین جهان...

قفسهنوشت ۳۶۶: چپ و راست؛ از محمد ملاعباسی و سجاد صفار هرندی
این دومین جلد از مجموعهٔ «اندیشهٔ اجتماعی غرب جدید» است. در مجموع کتاب خوبی است اما اشکالاتی نسبت به جلد اول دارد. نسبت به جلد اول، آن رسایی و گیرایی اولیه را ندارد. جاهایی حس میکنم دچار پرش زمانی است. در مورد برخی مسائل وضوح کم است: مثلاً چه شد که تفکرات نقد از خود بیگانگیِ مارکس به دولتگرایی افراطی لنین کشیده شد؟ یا در مورد فاشیسم تعریفی صورتب...

قفسهنوشت ۳۶۵: مدرنیته؛ از سجاد صفار هرندی و محمدرضا قائمی نیک
در این کتاب کوتاه مروری بسیار قابل فهم از روند تغییرات بنیادی تفکری تجدد از دوران توماس آکوئیناس تا کارل اشمیت داشته است. این کتاب که اولین مجموعه از سلسلهٔ سهجلدی آشنایی با اندیشهٔ اجتماعی غرب جدید است، هدفش مشخصاً همین کوتاهی و در عین حال جامعیت بوده است. نکتهٔ جالب چینش توالی اندیشههای غربی موجود در کتاب است: از این که مثلاً هابرمارس چگونه بعد...

قفسهنوشت ۳۶۴: شاه اسماعیل صفوی و تغییر مذهب؛ از بهزاد کریمی
کتابی جمع و جور و تقریباً کوتاه که از عقبهٔ خانوادگی شاه اسماعیل شروع میکند، این که پدربزرگانش که بودند، پیشینهٔ صوفیانهشان، مذهب شافعیشان و خشونتهایی که داشتند تا خود اسماعیل که کودکیاش در گیلان بوده و در نهایت اعلام حکومت جدید. این که اسماعیل مغرور از فتوحات بسیار، با سلطان بایزید عثمانی بسیار تند برخورد داشته و از بد روزگار وقتی پسر بایزید،...
قفسهنوشت ۳۶۳: تاریخ روابط خارجی ایران؛ از عبدالرضا هوشنگ مهدوی
با کتابی متمرکز بر موضوع و بدون حاشیهروی مواجهیم که از روابط خارجی ایران درست در میانهٔ اتفاقات ظهور استعمار غربی سخن میگوید. از شاهعباسی که متوجه گردش قدرت بود و با استخدام شرلیِ انگلیسی و هوشمندی سیاسی توانست پرتغالیها و هلندیها را از جزایر هرمز، بندر گمبرون و خلیج فارس دور کند، تا کریمخانی که تا حد خوبی توانست تنشهای دسترسی به آبهای خلیج...
بازگشت همه به سوی اوست
بهار ۱۳۸۶ بود که در اوجگیری وبلاگنویسی در فضای دانشجویی تصمیم گرفتم وبلاگی درست کنم. اولیاش یک وبلاگ بینام و نشان در پارسیبلاگ بود که حتی نشانیاش را نیز به یاد ندارم و احتمال میدهم به خاطر استفاده نشدن حذف شده باشد. بعد از مدتی کوتاهی، دلشرم را در بلاگفا تأسیس کردم. این که چه شد به این اسم تقریباً بیسر و ته رسیدم، خودش قصهای دارد ولی القصه...